لکه اَبر های سفید…

در دنیایی که هیاهویی تمام نشدنی بر زندگیمان چتر گسترانیده، دیگر اعتماد جایی ندارد!
اما امید همواره جاریست…

در دنیایی که عاطفه و عشق و محبت به سیاهی و دشمنی و ناعدالتی رنگ باخته اند، نباید به حضور کسی تکیه کرد!
درست آن هنگام که حرمت همهٔ رفاقت هایی که ریشه در دل دوانده اند شکسته می شود!
دقیقا آنجا که رنگ لطیف مهربانی در قلب آدم ها، سیاه می شود.
آنجایی که انسان ها به نشانه های آدمیت دیگر اعتقادی ندارد.
آن هنگام که همه با نام انسان و با استتار و لباسی از آدم بودن روی زمین قدم می‌زنند و وجود حقیقیِ پنهان شده‌ی آنها چیزی نیست جز حیوانی بی رحم و درنده و وحشی !.
حیوانی که علاوه بر عشق و عاطفه و مهربانی، هرگز بویی از منطق و دانایی نبرده است…
حال می‌فهمم که در مکتب های فلسفی مثال *حیوانی ناطق* چقدر درست و بجا زده شده است…
آری بگذار ساده بگویم:

در این جهان گنگ و غیرقابل پیش بینی، فقط باید با روحی آرام و جسمی غنی شده با حس خوب به زیستن ادامه داد…
نگاهی به آبی آسمان بینداز! می‌بینی دارد لکه ابر های سفیدش را به رخ می‌کشد، شاید می‌خواهد بگوید که سوی او دیگر از بی‌رحمی ها خبری نیست…

اصلا به قول شاعر : زندگی باور می‌خواهد آن هم از جنس امید، که اگر سختی راه به تو یک سیلی زد! یک امید از ته قلب به تو گوید که **خدا** هست هنوز…

آری همین ودگر هیچ
آیلین عبدی

 

پی نوشت: متن نگارش شده به درخواست دنبال کنندگان محترم می‌باشد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز