آرامشی که به غارت رفت!…

حوالی پنج یا شش سالِ گذشته مشغول به نوشتن مقدمه‌ای جدید جهت چاپ سوم کتاب جریان عاشقانه‌ها بودم.
چندین متن از چندین سو به نگارش در آمد اما در آخر به یاد دارم نزدیک به طلوع آفتاب یک روز تابستانی از آرامش نوشتم و تک‌تک کلمات کتاب در کنار هم را به عصاره‌ای از آرامش تشبیه کردم.
بعد از آن بیش از پیش به آرامش اندیشیدم و دریافتم که هدف اصلی من از گرفتن قلم به دست، نوشتن از آرامش و چکاندن جوهر آن در تمام زندگی بوده است.
ماه‌ها و سال‌ها گذشتند و هر ثانیه بیش از گذشته به آرامش فکر کردم و در جستجویش دویدم.
دیدم که آرامش با گذر زمان و بالارفتن سن، وجودش را در زندگی کمرنگ می‌کند و یافتنش بر عهده‌ی آدمی است…
در تمام لحظات زندگی کوشیدم تا ارتباطم با هر آنچه و حتی هر آن‌کس که باعث رخت بستن آرامش از جهانم می‌شود را خاتمه دهم.
با چشمانم نظاره کردم که آدمی در سایه‌ی آرامش به رشد و تعالی خواهد رسید.
با قلبم احساس کردم که در آغوشِ آرامش، می‌شود خوشبخت شد.
با ذهنم درک کردم که آرامش مهم‌ترین رکن زندگی و حتی مرگ است‌.
درست هنگام تجربه‌ی همین حواس، حدود چهل روزِ گذشته در سپیده‌دمی گنگ، آرامش تمامِ خودش را از زندگی‌ام جمع کرد و بُرد‌…
او حتی فرصتِ خداحافظی را به من نداد‌؛ در اوج زمانی که شاید روحم نزد جسمم نبود؛ کوله بارش را بست و رفت؛ شاید می‌دانست اگر از رفتنش چیزی بدانم، التماسش می‌کنم که بماند.
از صبح آن روز به بعد بسیار به دنبالش گشتم اما هرگز اثری نیافتم‌.
سراغ آرامش را از هر که می‌شناختم گرفتم اما همگی مثل من نمی‌دانستند که آرامش به کجا کوچ کرده است؛ آنگاه فهمیدم که او از زندگی همه‌ی ما به یکباره رفته است.
گاهی با خودم می‌گویم که شاید آرامش را کسی یا گروهی به سرقت برده باشند؛ مگر می‌شود احساسی بدین نیکو، چنین ناگهان نابود شود!
آری این هم ممکن است که آرامشِ ما به غارت رفته باشد…
کاش به گوشش برسد که در فراقش زندگانی سیاه است و آلوده…
کاش کسی حرف‌های من و میلیون‌ها نفر را به او برساند.
کاش آرامش بداند که اکنون چهل شبانه روز است که هیچ اطمینانی به دیدنِ حتی چند دقیقه‌ی آینده‌مان نداریم!
کاش آرامش بداند که غذا می‌خوریم، خرید می‌کنیم، کار می‌کنیم و مهر می‌ورزیم اما نه برای لذت بردن از زندگی بلکه برای زنده ماندن.
کاش به آرامش بگویند که در دوری‌اش سکوتِ شب و آسمانی صاف، آرزوست.
بگذارید به گوش آرامش برسد که بعد از رفتنش، هر شب پیش از خواب، امیدی به دیدن طلوع صبح بعدی نداریم.
آرامش اگر بداند در این پنج هفته هر بار که عزیزانمان را به آغوش می‌گیریم؛ نمی‌دانیم که آغوشِ دیگری وجود دارد یا نه؟! قطعا دلش به رحم می‌آید…
آرامش باید بداند که از آغاز آخرین هفته‌ی بهار ۱۴۰۴، نفس‌هایمان را با شنیدن صداهایی که شاید حتی عادی باشند؛ برای چند لحظه در سینه حبس می‌کنیم.
کاش آرامش می‌دانست که چند هفته است که با مرور خاطرات نه چندان دورمان، اشک می‌ریزیم.
بیایید فریاد بزنیم تا آرامش بشنود که بدون حضورش زندگی برای ما تفاوتی با مرگ ندارد.
.
‌.
‌.
روایتی دارم از هجرت آرامش!
پس از جدایی‌اش گویی تمام وجودم به نیلوفری خسته بر روی مرداب می‌ماند؛ از غرق شدن در مرداب می‌هراسد و بقایش روی مرداب دشوار است.
ریشه‌هایش در آلودگی‌ها دوانده شده و نه راه پس دارد و نه راه پیش!…
من همان نیلوفر آرام اما سرشار از نگرانی روی مردابم که گاهی گلبرگ‌هایش را بر سر معشوق می‌کشد تا نوازشش کند؛ و سپس با همان گلبرگ‌های پاک، دست در دست خانواده و دوستانش می‌گذارد تا برای بقا باهم به انتهای مردابی که نمی‌دانند به کدام‌سو می‌رود، حرکت کنند.
من درست همان گُلِ به ظاهر زیبای روی آن مردابم که شایسته‌ی زندگانی در بستانی وسیع و امن است اما اکنون چاره‌ای به جز شناور بودن در مرداب را ندارد.
من خودم را در آینه دقیقا مانند نیلوفر آبیِ صورتی رنگی می‌بینم که هر ثانیه دغدغه‌ی آمدنِ طوفان یا سیلِ شدیدی را دارد که بی‌خبر تمامش را بِدَرَدْ! تمامش از ظرافت گلبرگ‌هایش گرفته تا ضخامت محافظ برگ‌هایش و حتی معشوقی که آن‌سوی مرداب روز را به شب می‌رساند.
من همان نیلوفر کوچکی هستم که رهایی از مرداب را آرزو نکرده چون زاده‌ی مرداب است و منزلش همین مردابی است که می‌بیند، برای رفتن از مرداب راهی ندارد چون ریشه‌هایش در اینجا هستند در اعماق همین مرداب.
من یقین دارم که همزاد نیلوفرهای مردابم! من نه بلکه ما با هر رنگی که نشان دهنده‌ی نگاهمان به دنیا است و چهل روز است که رویای تجربه‌ی خوابی آرام را داریم.
ما مدت‌هاست که زاده و ساکن همین مرداب هستیم؛ مسیرمان را از ابتدا تا کنون دیده‌ایم و آگاه بوده‌ایم که شناور شدن روی مرداب کار سخت و طاقت‌فرسایی است.
من اما با همین وجودِ نیلوفر صفت، هرگز انتظارِ تبدیل شدن این مرداب به چشمه‌ای جاری و زلال را ندارم! اقبال ما رشد در مرداب بوده؛ ما با گل رزهای باغ‌های سرسبز، تفاوت داریم!
آری نیلوفرِ درونِ من، سایه‌ای به جنس آرامش را برای مردابمان آرزو می‌کند.
آرامشی که گسترده‌تر از گذشته‌ بیاید و هرگز به غارت نرود! آرامشی که فرصتِ شکفتن گلبرگ‌هایمان در همین مرداب را بدهد؛ آرامشی که حیات‌بخش باشد و آفتابِ نگرانی و هراس را برچیند.

آیلین عبدی
بامداد یکم مرداد ماه هزار و چهارصد و چهار…

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط