جنگ را دیدیم
جنگ را زندگی کردیم و یکسال مقاومت، اکنون وعده میدهد که جنگ تمام شده است.
اما به عقیدهی من، مهم نیست که جنگ تمام شده باشد یا نه.
مهم این است:«ما که پایان این طوفان هولناک را میبینیم به آنکه آغازش را دیده؛ شباهتی نداریم…»
حقیقت این است که انتهای ذهن و قلبِ همهی ما از جوان تا پیر، به یک خانهی آرام و کوچک قرص بود؛ خانهای رنگین با هزاران آمال و آرزو که ریشهاش در همان نقاشیهای دوران کودکی است.
اما حالا آن خانهی ساخته شده در ذهن ما هیچ رنگی ندارد؛ دیوارهایش بر سرِ کودکی که در حیاطِ خانه بازی میکرد؛ فرو ریختهاند و آسمانی غبارآلود دیده میشود؛ درختان سوختهاند و در حوضِ آبیِ حیاط، کمی آبِ گِلآلود باقی مانده که سرشار از جسد ماهیانِ قرمزی است که روزی برای تکتکشان قصه میگفتیم!.
آری، ماهیها مُردهاند!
اجاق خانه خاموش است؛ چایِ داغی آماده نیست؛ تابی که هر تابستان میزبان همهی بچههای همسایه بود؛ حالا به تیکهی حلبی میماند که خاصیتی ندارد.
میگویند جنگ تمام شد اما دنیای رنگینِ خاکستریِ شدهی ما چه میشود؟
جنگ تمام شد اما هنوز خانوادهی ماکان نصیری، پیکرش را پیدا نکردند؛ چون هیچ چیزی از او بجای نمانده!…
جنگ تمام شد اما دیگر ساکنِ اصلی خیابان کشور دوستِ تهران، در میان ما نیست.
جنگ تمام شد اما کارنامهی نوبت دوم سال تحصیلی ۴۰۵_۴۰۴ دانشآموزان مدرسهی شجرهی طیبهی میناب، ناتمام ماند.
جنگ تمام شد و من به دنبال گذشتهام میگردم.
او که دغدغهاش هرگز به دغدغهی یکسالِ گذشته شباهتی نداشت.
او که اخبار جوایز ادبی مختلفِ ملی و جهانی را رصد میکرد؛ پیرنگ داستانهایش را تغییر میداد و در جستجوی بهترین جایزهی ادبی بود تا اثرش را ارسال کند؛ منِ گذشته با منِ اکنونِ خود، غریبه است چون یکسال است که فقط اخبار جنگ را میخوانم!.
میگویند جنگ تمام شد اما پدرانِ بسیاری به یکباره و شاید حتی بدون خداحافظی رفتند و هرگز به خانه بازنگشتند.
جنگ تمام شد اما نوروز ۱۴۰۵ آخرین نوروزی بود که تیارا صادقی در ده سالگی دید چون از وحشت صدای بمباران در همان نوروز ۱۴۰۵، پَر کشید.
میگویند جنگ تمام شد و اینها خاصیت جنگ است.
کاملا منطقی است اما بگذارید از درسهای جنگ هم بگویم.
جنگ از همان ابتدا به ما یاد داد تا بتوانیم از دنیا به آسانی دل بِبُریم.
جنگ به ما نشان داد که هر یک از عادیترین کُنِشهای روزمرهی ما ممکن است آخرین باری باشد که تکرار میشوند!.همانطور که در آیهی ۱۹ سورهی قاف آمده:«وَجَآءَتۡ سَكۡرَةُ ٱلۡمَوۡتِ بِٱلۡحَقِّ».
جنگ با خشم به ما گفت که نباید به مادیات دنیا، وابسته باشیم. دقیقا همین مهم در آیهی ۳۲ سورهی انعام هم آمده:«وَ مَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاَّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ».
جنگ به ما تفهیم کرد که جانمان امانتی است موقت که هرلحظه که حق بخواهد؛ میتواند امانت را پس بگیرد و ما اجازهی اعتراض نداریم. همانگونه که در ادامهی آیهی ۱۹ سورهی قاف میخوانیم:«ذَٰلِكَ مَا كُنتَ مِنۡهُ تَحِيدُ».
جنگ برای ما به تصویر کشید که درهر جایگاهی از اجتماع با هر ثروتی که باشیم؛ دفاعی در برابر بسیاری از بلایا نداریم و انسان همواره ناتوان است. درست همانجا که در آیهی ۵۷ سورهی عنکبوت آمده است:«كُلُّ نَفۡسٖ ذَآئِقَةُ ٱلۡمَوۡتِ ثُمَّ إِلَيۡنَا تُرۡجَعُونَ».
در حقیقت جنگ به ما سخنانی را یادآورد شد که بارها و بارها به صورت آکادمیک خوانده و شنیده بودیم و شاید حتی خودمان مُبَلِغ و مدرسشان بودیم اما درکی از اکثرشان نداشتیم. همان سخنان خداوند در کتاب آسمانی و بسیاری از حکایات و احادیثی که میدانستیم چه میگویند اما به آنها آگاه نبودیم.
کلام خدا شیوا بود اما، ما با سیلیِ جنگ بهتر آموختیم که دنیا چیست و ما که هستیم!.
.
.
.
جنگ تمام شد…
نه
**این** جنگ تمام شد
نمیدانم که این آخرین جنگی بود که دیدم یا نه؛ اما اهمیتی ندارد. اگر جنگ دیگری در هر زمانی، در پیش باشد دیگر از آن نمیگریزم؛ خوفناک است اما میپذیرم که جنگ، آزمونی است که شرکت در آن برما واجب است.
جنگ به من آموخت که زندگی را باید در کولهپشتیات خلاصه کنی تا هرزمان که احساس خطر کردی؛ آن را برداری و بروی…
اکنون یکسال است که کولهپشتیِ سبزرنگ و مسافرتیِ من، کُنج اتاقم است و محتوای داخل آن هم چیزی نیست جز اندکی خاطره! هیچ وسیلهی قیمتی داخلش نیست؛ فقط تعدادی عکس و کتاب و بخشی هم یادگاریهای روزهای زیبای زندگیست؛ روزهایی که هنگام گذرانشان قدرشان را ندانستم.
آن کولهپشتی یکسال است که درست مقابل من ایستاده!.
جنگ تمام شد اما آن کولهپشتی با محتوای داخلش، همانجا میماند تا من خدایی ناکرده، فراموش نکنم که زندگی به همان کولهپشتی میماند که در نهایت باید بردارم و با خود ببرم.
بیتی کمتر شنیده شده از علیرضا آذر در خاطرم است که میگفت:«
زندگی یک چمدان است که میآوریاش
بار و بندیل سبک میکنی و میبریاش…
چه ثمثیل زیبایی است؛ زندگی به چمدان!
حالا آن خانهی رنگینی که ابتدا گفتم؛ امید بود در قلب کوچکم و همین امید در قلب همهی آدمها یافت میشد.
اما حالا جنگ آن خانه را خاکستری کرد و آن ماهیان قرمزِ کوچک مُردند تا ما کولهپشتیِ خاطراتمان را داشته باشیم.
اکنون کولهپشتیِ بزرگی کنج اتاق است و من شاید دیگر دلبستگی به آن هم ندارم چون فهمیدهام که توشهی راه عشق و آگاهی است که در میان روحم خانه دارد.
آن عشق دیگر مثل آن خانهی نقاشی شدهی رنگینِ ذهن و قلبم نیست که بیگانهای بتواند ویرانش کند.
آن عشق جاودان و ماناست و من بیمی برای حفظش ندارم چون نیرویی والاتر، مراقب آن است.
آن خانهی رنگینِ آرزوها با حوضِ آبی، زلال و ماهیانش، خاکستری و ویران و سپس قربانی شدند تا من و ما به ارزش حسی عمیقتر پی ببریم.
آری…
زندگی جایی فراتر از این جهان است.
همین و دگرهیچ…
آیلین عبدی
عصرگاهِ بیست و ششم خردادماه ۱۴۰۵



16 پاسخ
دقیقا نگاه شما به زندگی همان نگاهیست که به دانشجویانم توصیه میکنم که به زندگی داشته باشند
عالیست
لطفا در مورد تحصیلات خودتون هم بگید
درود و مهر
این نوشته ای بود که مرز میان “بودن” و “بودنِ پس از تروما” را به چالش کشید.شما با استفاده از تقابل میان “خانه” به مثابه ثباتِ کاذب و “کولهپشتی” به مثابهی حرکتِ ابدی،به بازتعریف مفهومِ هستی پرداختید.
این گذار از تعلق به اشیاء به تعلق به معنا، همان مسیری است که انسان از مرحله “دستیابی” به مرحلهی “شاهد بودن” طی میکند.بسیار تأملبرانگیز بود.
آفرین
به به
استفاده بینظیر از استعاره؛
از ماهیان قرمز در حوض گلآلود گرفته تا کولهپشتی سبزرنگ.
خانم عبدی با جراحیِ کلمات، شکاف واقعیتِ عینیِ جنگ و واقعیتِ ذهنیِ ویرانی رو ترسیم کردید…تقابل رنگ و خاکستر در این جستارتون یک تصویرگری و یک پژوهش میدانی دراماتیک هست که من رو از اوجِ آمال به قعرِ فقدان برد و در آخر به اوجِ عرفان رسوند.
شاهکار شاهکار شاهکار
مثل همیشه
بیشتر برامون بنویسید
چه بیانِ زیبایی از حقیقتِ دنیا! بانوی قلم و ادبیات با پیوند زدنِ تجربه تلخِ جنگ به آیات مبارک قرآن کریم، نشان دادید که ایمانِ تئوریک با ایمانِ عملی چه تفاوتی دارد؛؛؛ این متن یادآور این است که ما در این دنیا مسافری هستیم و تنها دارایی ما، آن چیزی است که در روحمان حک شده. واقعاً حق با شماست!
جنگ با سیلیِ خود، پردههای غفلت را از چشمان ما کنار زد تا حقیقتِ امانت بودنِ جان را درک کنیم…
خداوند حافظ شما بانوان توانمند و کوشا باشد
یا علی
استاد عزیزم،این جستار واقعاً من رو به یاد مفاهیم کتاب جدیدتون انداخت😊 من از وقتی شنیدم که کتابتون رو به سمت نگاهِ فلسفی و هستیشناختی بردید بیشتر مشتاق خوندنش هستم📚لطفاً اگر امکانش هست، یه خبری از زمان انتشار یا در دست چاپ بودن کتاب بدید.
واقعاً منتظریم!🌷
این چه مدل نوشتنشه؟ بیشتره سایت شمارو خوندم و دیدم و به نظرم شما خیلی خیلی مغرور و خودرای هستی.از اون مدل نوشتههایی میذاری که آدم حس میکنه فقط دارن واسه خودشون پردهبازی میکنن تا بگن چقدر متفکر هستن.
به جای این همه آب و تاب و استعارههای طولانی مثل کولهپشتی و ماهی، یه کم واقعبین باش خانومِ نویسنده مغرور
وقتی این متن رو میخوندم،تماماً رنگها رو حس میکردم.از رنگهای درخشان و زنده در نقاشیهای دوران کودکی تا خاکستری کدر و بیرمقی که جنگ روی کادرِ زندگیهامون کشیده😔 توصیفِ اون حوض گلآلود و ماهیهای قرمز،تصویری بود که تا مدتها از ذهنم پاک نمیشه
این نوشته،خودش یک تابلوی سورئال از رنج و رستگاریه
این حرف ها در عین دلنشین بودن برای آدم هایی که از جنگ آسیبی ندیدن،توهین به تمام آدم هایی هست که توی این جنگ و کلا جنگ ها از بین رفتن. دارید رنجِ آدم ها رو تبدیل به یه تجربه معنوی شیرین برای خودتون میکنید؟؟؟ این نوع نگاه، انتهاش چیزی نیست جز یه سری توهمات پوچ برای اینکه بتونید با اون زندگیِ داغونتون کنار بیایید. و خیلی غیرمسئولانه است!!روی صحبتم فقط با نویسنده این حرف ها نیست با همه است
سلام
شمارا در جلسه نقد داستان در شهریورماه ۱۴۰۲ در هتل عباسی اصفهان دیدم/ شما مهمون جلسه بودید و ساعتها شعرخوانی کردید و یادمه چندتا دلنوشته خیلی غمگین ولی به شدت عمیق هم خوندین/ خیلی لذت بردم از نوع نگرشتون و الان که اتفاقی عکس سایتتون رو دیدم و شناختمتون خیلی خوشحال شدم/ با اجازه، دیدگاهم درباره این پست شمارو مینویسم///
درکِ درست از دنیا، نیازمندِ عبور از مرحلهی دلبستگی است. نوشتهی شما، تجلی این حقیقت است که چگونه سختیها میتوانند به جای تخریب، ابزاری برای صیقل دادن روح باشند. پذیرش این که ما دفاعی در برابر بلایا نداریم، نه نشانه ضعف، بلکه نشانه بلوغ است. متنی بسیار واقعبینانه و دور از اغراقهای رمانتیک بود.
آرزوی سعادتمندی براتون دارم و مطمئنم با قلم روانی که دارید به بهترینها خواهید رسید.
خیلی وقت بود دلم میخواست چنین موضوعی رو از دیدگاه روانشناسی تشریح کنم که الان دیدم شما پیشقدم شدین و با هنرتون اینکار رو کردین. در مقاله شما، ما شاهد یک فرآیند تکامل روانی از مرحله *سوگ_Grief* به مرحله رشد پس از *فاجعه_Post-Traumatic Growth* هستیم. آیلین عبدی عزیزم، با مثال هاتون بهخوبی تونستید از مکانیسمهای دفاعی ساده مثل انکار یا انکار واقعیت، عبور کنید و به مرحله *پذیرش Acceptance* برسید، توصیف گسست میان *منِ گذشته*و *منِ اکنون*، یکی از دقیقترین توصیفات از تجربه تروما در ادبیات روانشناسی است.
خیلی افتخار میکنم به حضور هنرمندان، آگاهی مثل شما آیلین جان
انتخاب آیات کتاب آسمانی بسیاااااااار هوشمندانه بود و همینکه فرصت پیداکردن معنای آنهارا به ما دادید خیلی ارزشمنده و انگار برای ما ماموریتی هست و کنجکاوانه به دنبال مفهوم و معنای فارسی هر آیه رفتم……. سرکارخانم شما پرمغز می نویسید((قلمتان نویسا))
با سلام و احترام. جستار اخیرتان نشان داد که چقدر با دقت و ظرافت بر مباحث فلسفی و تجربه زیسته تمرکز دارید. همین موضوع باعث شده که کنجکاویِ من برای مطالعه اثر جدیدتان با رویکرد فلسفی دوچندان شود. آیا برنامه مشخصی برای انتشار یا معرفی اولیه کتاب دارید؟ ممنون میشم اگر در جریان قرار بگیریم
بسیار ریز به مسائل تقریبا سیاسی هم در این جستار اشاره کردید که اگر کسی شک هم کنه ،با دیدن آخرین جستارتون براش روشن می شه که شما کدوم سمت هستید!…
سمت درست تاریخ هستید
احسنت
ساکن خیابون کشور دوست تهران!!!
قرآن!!!
مدرسه شجره طیبه!!!
چقدر مسخره و زننده بود
کاش میتونستم بلاک کنم این سایتو
راستش من خیلی اهل خوندن روزمرگی و قلم دیگرانم و اعتراف می کنم که قلم شما من رو به وجد اورد👏🏻👏🏻👏🏻 چرا؟ چون خیلی جالب بود که چطور نگاه فردی رو به فقدانهای جمعی مثل دانشآموزان مدرسه شجره طیبه یا خانواده ماکان گره زدین. این نشون میده که جنگ چطور با تخریب ساختارهای کوچک مثل خانواده و مدرسه،هویت فردی رو هم دچار گسست میکنه. این نوشته،فراتر از یک تجربه شخصی،یک مستندِ اجتماعی از وضعیت روانیِ یک نسل بود.
ضمنا من روزنامه نگارم و خیلی دوست دارم با نویسنده خوش قلمی مثل شما همکاری داشته باشم در دفترمون
اگر مایل بودید با ایمیل باهم در ارتباط باشیم
واقعاً عالی بود مثل تمام جملاتی که مینویسید.
همیشه منتظریم تا کارهای جدیدتون رو ببینیم. راستی خانم عبدی جان خبری از چاپ کتاب جدید نیست؟ شنیدیم که خیلی عمیق و فلسفی شده،خیلی کنجکاوم بدونم کی منتشر میشه. لطفا حتما خبر بدید🙏🏻