کوتاه‌ترین داستان جهان، نگارش شد!

بسم الله الرحمن الرحیم

درست به یاد دارم؛ ترم اول دانشگاه در مقطع کارشناسی، برای واحد ادبیات معاصر «نثر» مقاله‌ای با موضوع «کوتاه‌ترین داستان‌های جهان» نوشتم و استاد به خاطر مناسب دانستنش از تمام وجه‌ها، نصف نمره‌ی ترم را برایم گذاشت و تا چندین جلسه، درباره‌ی موضوعش صحبت می‌کرد.

داستان‌های کوتاه همیشه برایم جالب بودند و از آن‌جایی که در نگارش، مخصوصا نوشتن داستان، همیشه پرحرف هستم و با جزئیات بسیاری، خط روایت را پیش می‌برم؛ بنابراین نوشتن داستان‌های کوتاه همیشه برایم بسیار دشوار بوده و حتی برای شرکت در جوایز ادبی گوناگون که معمولا پذیرش اثر صرفا بر اساس داستان کوتاه است؛ به مشکل بر می‌خورم و داستان‌ها را با حداکثر کلمات مجاز، روانه‌ی دبیرخانه می‌کنم؛ تصمیم بر آگاهی نسبت به سبک داستان‌های کوتاه ایران و جهان گرفتم.

همواره بر چیدمان کلمات در داستان‌های کوتاه دقت کرده‌ام و برایم بسیار هیجان‌انگیز است که با حداقلِ الفبا، اعجاز رخ دهد و تمام حواس مخاطب، مشغول شود.

درست است که خلق داستانِ کوتاه برایم سخت است و شاید هنری در باب نگارش داستان‌های کوتاه نداشته باشم اما درک داستان‌های کوتاه که غالبا برگرفته از خیال هستند و اگر اینطور نباشد؛ صدقشان در دنیای واقعی از داستان بلند، محتمل‌تر نیست؛ برایم بسیار آسان است.

در همان مقاله که ابتدا درباره‌اش نوشتم به سه داستان معروف کوتاهِ جهان یا در واقع کوتاه‌ترین داستان‌های جهان، بسیار اشاره کرده‌ام و در نهایت به نتیجه‌ای چشمگیر رسیدم.

ارنست همینگوی که شنیده‌ها از شرط‌بندی وی برای نوشتن کوتاه‌ترین داستان جهان، حکایت دارد؛ اینگونه می‌گوید:«برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده!.»

و آلیستر دانیل نیز که با توجه به جنسیت خود، کلمات را با بار عاطفی بیشتر در کنار هم قرار داده، نوشته است:«هیچ حواسم نبود، دو فنجان ریختم…»

اما یک نویسندهٔ فارسی‌زبان هم با نثری از خود، به دنیا ثابت کرده است که همواره شاه‌کلید جهان ادبیات نزد ایرانیان است؛ نیما یوشیج اینگونه با کوتاه‌ترین داستان جهان، مخاطب را به وجد می‌آورد:«دیدمش، گفتم منم، نشناخت او!…»

و اما نتیجه‌ای که در این داستان‌های کوتاه و در کل اکثر داستان‌های کوتاه جهان، حتی با کلماتی بالغ بر ۱۰۰۰ یا ۲۰۰۰ رسیدم، این بود که داستان‌ها از عدم و فراق، سخن می‌گویند و قلب و ذهن انسان خواه ناخواه، آزرده می‌شود و این هنرِ نویسنده است که به زیبایی، خواننده را با حقیقت دنیا آشنا می‌کند‌.

باری…

اصل کلامم این است که سال‌هاست، علاوه بر داستان‌های کوتاه، به اتفاق‌هایی که می‌توانند داستان کوتاهی را شکل دهند هم فکر می‌کنم؛ و اما امروز اتفاقی را در رسانه‌ها خواندم که معتقدم زین پس، کوتاه‌ترین و بهترین داستانِ جهان خواهد بود!.

داستانی که قصه نیست! روایت است، حقیقت است؛ حقیقتی که میلیون‌ها نفر، شاهد آن بوده‌اند.

داستانی که برخلاف وجه اشتراک داستان‌های کوتاه دیگر، از فراق، حرفی نمی‌زند و کاملا متضاد آن‌ها، از وصال می‌گوید.

داستانی که نویسنده‌ای ندارد یا شاید در واقع، «تاریخ» نویسنده‌ی آن است‌.

داستانی که کوتاه‌ است و ممکن است، شنیدنش، قلبِ آدمی را از تپش نگاه دارد؛ شاید برای ثانیه‌هایی، پلک‌ها توانایی حرکت نداشته باشند و حتی اشک از چشم، جاری نشود.

این داستان ابتدا به عمل پیوست و سپس نگارش شد! بر خلاف تمام داستان‌های مشهوری که معمولا فقط نگارش می‌شوند و هرگز اتفاق نخواهند افتاد.

پس این، علاوه بر داستان کوتاه، یک مستند است از آنچه می‌تواند برای قلب انسان رقم بخورد؛ حتی اگر نفر اول یک کشور باشی؛ گاهی آرامش را فقط یک نفر در اوج ظرافت به تو هدیه خواهد کرد و این همان موهبتی است که خداوند نثار بندگان مخلصش می‌کند.

این داستان حالا به عقیده‌ی من، صدرنشین قابل‌تأمل‌ترین و کوتاه‌ترین داستان‌های جهان است‌.

«نوهٔ ۱۴ ماهه و پدربزرگ، در یک مزار آرام گرفتند.!»

 

آری، اینگونه است که تاریخ هم گاهی دست بر قلم می‌شود و قلوبِ خوانندگان را در خط زمانِ خود، نشانه می‌گیرد؛ این مخصوص آدم‌هایی است که تاریخ را با حضورِ ناب خود، متفاوت، زیبا، جاودان و پاک، رقم می‌زنند.

 

آیلین عبدی

بامداد بیستم تیرماه ۱۴۰۵

پس از یک هفته بدرقهٔ میلیونیِ پیکر آقایی که تاریخ را، خوب رقم‌ زد!

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط