به نام خدا
در دوران راهنمایی و دبیرستان، هرگز به یاد ندارم که نمرهی درس تاریخ را خوب و کامل گرفته باشم.
به درس تاریخ، علاقه نداشتم چون روایت هارا به سختی حفظ میکردم.
چون درکی از بازههای تاریخی نداشتم.
حتی در جمع دوستانم هم به یاد ندارم که کسی به درس تاریخ، مسلط بوده باشد تا حداقل برای امتحانات بتوانیم تهاتر کنیم.
دقیق به یاد دارم که حتی شاگرد اول کلاسمان هم در پیِ بیستِ جاماندهی کارنامهاش به پای دبیر تاریخ میافتاد!.
.
.
.
اما چند سالی است که به طور جدی به تاریخ، میاندیشم.
حتی کتابهای درسی تاریخ را دانلود کردهام و گاها به موارد مهمی در آنها مراجعه میکنم؛ این درحالی است که از تمامشان، روزی امتحان دادهام بیآنکه نکتهای را دقیق بفهمم!.
(این همان ضعف نظام آموزشی ماست؛ چیزی که دیگر از نقد کردنش خسته شدهام.)
به هر حال تاریخ را حالا کمی درک میکنم.
حالا که با سایهی جنگ، چشم بر هم میگذارم و با صدای برهم زدن درب واحد همسایه، از خواب میپرم؛ میفهمم که شهروندان در کودتای ۲۸ مرداد چه احوالی داشتند.
درست است که بارها سریالها و فیلمهای تاریخی را دیدهام اما نگاهم به همهی آنها طوری بود که گویی جنگ و ناآرامی برای دیگران است! یعنی بازهی تاریخی اکنون را بسیاربسیار دور از این اتمسفر، تصور میکردم در حالی که ماشهی تفنگ، بیشتر از همیشه بر پیشانیِ ایرانِ کهنسالِ ما بوده است.
حالا که «همسر شهید علیرضا تنابنده» را دیدهام؛ میفهمم که چه بر قلب و وجود «همسر شهید مهدی باکری» در هشت سال دفاع مقدس گذشت؛ همانطور که در «فیلم موقعیت مهدی» دیدیم.
«فیلم بمب یک عاشقانه» را پس از اکران، تقریبا سالی دوبار میدیدم و هربار برایم تازگی داشت اما حالِ «همسران و مادران کادر آموزشی مدرسه» و حتی «پدر و مادر سعید» را بعد از دیدن نگرانیِ دوستم که صاحب فرزندان دوقلوی، یکساله است و همزمان مدیریت چند مدرسه را به عهده دارد؛ عمیقا درک نکردم بلکه زندگی کردم!.
«سریال سرزمین مادری» را چند بار تماشا کرده بودم اما بعد از دیدن جعبهی داروهای روانپزشکی «نوجوانِ همسایهی شهدای جنگ ۱۲ روزه»، دقیق به ادراک احوالاتی که بر «رهی اردکانی» گذشت؛ رسیدم.
«سریال شهرزاد و کیمیا» را هم با دقت و حتی چند بار دیدهام اما یقین دارم که خداوند مراقب من است و هرگز اجازه نخواهد داد که احوال کیمیا و شهرزاد را درک کنم و روزگارشان را لمس کنم.
**چون در غیراینصورت بعید است به وجودش شک نکنم!!!!***
آری…
من و همسالانم از سه چهار دهه قبل از تولد من و حتی پس از آن، تاریخ را نخواندیم بلکه شنیدههای لکهای خودرا با دیدگانمان کامل کردیم.
دوست عزیزم میگفت که زندگی بشر، همواره تحت تاثیر جریانات سیاسی و اجتماعی بوده، هست و خواهد بود. به صحبتش احترام میگذارم اما باورش ندارم چرا که معتقدم تجربهی ناآرامیها فقط مخصوصِ دهههای مشخصی از بازههای تاریخی است.
.
.
.
اما در نهایت که جنگها خاتمه یافتند و شاید رهبران جهان با یکدیگر صلح کردند و حتی جمعی از میان ما رفتند؛ من به میانسالیام چه جوابی بدهم در حالی که نظارهگرِ خاکستر این روزهای اوجِ جوانیام است.
اگر تمام این روزها هم بگذرند و حتی پیروزِ جنگ، ما باشیم؛ من به فرزندم در برابر پرسشش که چرا برای آیندهی من در جوانیات کاری نکردی؟
چه بگویم؟
اصلا فرض بر اینکه جنگ دیگری هم رخ نداد و به همین ترتیب، دهههای گوناگون گذشتند و خطری متوجهی ما نشد؛ آنوقت به خدا در روز قیامت چه بگویم زمانی که میپرسد پس روان سالم، روح آرام و جسم کاملی که به تو دادم را چرا بدین ترتیب، تحویل میدهی؟ مگر اینها نزد تو، امانت نبودند؟
من و میلیونها انسان دیگر، در اینجاست که بازنده را میشناسیم.
در واقع همهی ما یعنی هر آنکه امروزه دغدغهی زیستی ساده را توام با آرامش دارد؛ شهید است چون در آخر، میانِ دست و پا زدن در این مرداب، خسته میشود و به غرق شدن، تن خواهد داد.
باری…
همه چیز تمام خواهد شد و ما نیز لابهلای کتاب تاریخ بچههای شادِ دبیرستانیِ قرنهای بعد، باقی میمانیم تا زمانی که کمکم تبدیل به چند جمله و سپس حذف شویم و من مطمئنم همانطور که من میل به خواندن کتاب تاریخ نداشتم؛ آنها دوچندان، این بیرمقی را تجربه خواهند کرد.
علتش مبرهن است؛ چون تاریخ در هرزمان، بوی زجر میدهد و خواندنش عذابآور است؛ تاریخ، آغشته به نفسهای نگرانی است که ما اکنون اطمینانی به بازدمشان نداریم.
کاش هنوز همان نوجوانِ امیدوار بودم که روز امتحان تاریخ را در سفری خانوادگی میگذراندم.
آیلین عبدی
در ایامی که سایهی جنگ بر زندگیهایمان میتازد!
پانزدهم دی ماه ۱۴۰۴




10 پاسخ
درود
یک روزنه امید که من بهش متکی شدم میانه نوشته تان بود
جایی که از صلح گفتید
از پایان جنگ گفتید
اگر یک روز از زندگی ام باقی باشه؛؛؛ دوست دارم اون روزی که جنگ در دنیا تمام میشود و صلح جاری میشه را ببینم و بعد بمیرم
بهت تبریک میگم آیلین جان که مطالعه تاریخ را آغاز کردی
کاش همه مردمی که به قول شما دغدغه زندگی خوب را دارند
حتی روزنامه وار هم که شده،تاریخ سده گذشته را بخوانند
اصلا خوشم نمیاد از مقاله هایی که میذاری
یه مدلی مینویسی که آدم دلش میخواد بمیره
زندگی به آخر رسیده از نظر آدمایی مثل شماها
سلام
داغ دلمان رو تازه کردین
از شهدایی که اسم بردین که هر کدوم داستان مخصوصی دارن
چطور ممکنه فراموش کنیم خدمتی که شهدا به زندگی ما کردن؟
شهدا قدردانتان هستیم
فیلم بمب یک عاشقانه که نام بردین خیلی اثر خوبیه
و بر خلافش کیمیا و شهرزاد درخشان نیستند ولی ارزش دیدن دارن
سرزمین مادری به شدت توصیه میشه دیدنش بدون هیچ تعصبی
شمام خوب تونستید مثال بزنید
فیلم ایرانی برای ایرانی هاست
اگر تریبونی در اختیارم باشه حتما همه ایرانی های سراسر جهان رو به دیدن فیلم های ایرانی دعوت میکنم
«عَنْ عُمُرِهِ فِیمَ أَفْنَاهُ»؛ از تو سؤال می کنند مدّتی که در نشئه دنیا بودی، عمرت را در چه راهی فنا کردی؟ چهطور مصرف کردی؟ اینجا در واقع یک سؤال کلّی از سراسر عمر انسان است؛ بگو هر چند سال که در دنیا بودی، چهکار کردی؟
تامل برانگیز بود این جستار خیلی خیلی خیلی به فکر فرو رفتم
آیا واقعا در روز رستاخیز ما فرصت زندگی رو میبازیم؟
جوونی ما هدر رفته؟
خدایا عاقب همه جوون هاروختم به خیر کن
هر متنی که مینویسید یه رنگ و بویی از کلام الله مجید رو داره
عیب جوانان امروزی این هست که کلید سعادت را نمیشناسند
اشاره شما به روز قیامت درخشانه
کمتر جوانی به این اعتقادات رسیده.
با درود فراوان بر شما بانوی زیباقلم
چند جستار از شمارا تا به حال خوانده ام در همین سایت
اما این جستار خیلی تفاوت داشت با سایر نوشته های شما!
توقع چنین ناامیدی را از جوانان پرکاری مثل شما نداشتم
بر امید و انگیز خود تجدید نظر کنید
قلمتان نویسا
نویسنده یعنی این👌🏻
آفرین آفرین آفرین به جسارت و قلم گیرایی که دارید🎉
به وجد میام هر موقع مطلبی منتشر میکنید
با اجازه شما در گروه های تاریخی بازنشر کردم با لینک خودتون