جنگ شد!
حدود چهل روز پیش در همین سایت شخصیام دربارهی سایهی جنگ و عواقبش مفصل نوشتم.
حالا سایهی جنگ برچیده شد و جنگی تمام عیار را برای دومین بار در یک سال شمسی، شاهد هستیم.
جنگ شد و پایتخت ایران، بیش از پیش، بمبباران شد و کمتر از پنج روز، هر کدام از استان های این نقشهی پهناور، سهمی هرچند اندک اما دردناک از این زخم را بر تن خود نظاره کردند…
جنگ شد و من حالا بیش از هر زمان دیگری به نیلوفرِ صورتی رنگِ آبیِ وجودم میاندیشم؛ همان نیلوفری که به رشد در گِلولای و لجنها، عادت دارد و این سبک زندگیِ اوست!…(جستاری مفصل در اینباره در تاریخ یکم مرداد ۱۴۰۴ در همین سایت با عنوان ”آرامشی که به غارت رفت!” منتشر کردهام.)
آری همان نیلوفرِ کوچک و زیبا که راهی برای فرار ندارد چون ریشههایش طویل هستند و در همین مردابِ وسیع، دوانده شدهاند.
در جستار قبل در همین سایت با عنوان ”تاریخ در سایهی جنگ!” قسمتی به نقل از دوست عزیزم نوشتم و با عقیدهاش دربارهی تاثیر جنگ بر زندگی متولدین تمامی دههها در سدهی گذشته، مخالفت کردم اما حالا با تکیه بر آگاهی فراوانش بر تاریخ ایران به ویژه در یکصد سال پیش، عمیقا میفهمم که دیدن جنگ و تجربهاش با تمام زجرهایی که به همراه دارد؛ مُهرِ تاییدی بر زندگی انسانها در ایران یا بهتر است بگویم ایرانیان است؛ متولد هر سالی که باشند از دههی دَه شمسی گرفته تا کنون!…
استادی فرهیخته، حدود سه چهار سال پیش، زمانی که جنگی در دنیا آغاز شده بود و اخبارش به ما رسیده بود؛ حدود یک جلسه از کلاس را صرف گفتگو دربارهی جنگ کرد و تمام حرفهایش سرشار از غم و اندوه درمورد جنگ و اتفاقات پس از آن بود. من در آن زمان هرگز اورا درک نکردم! بلکه برایم عجیب بود آن همه واهمه و نگرانی که در چهره و کلامش بود؛ آن هم بعد از گذشت سالهای زیادی از جنگی که دیده بود.
اما حالا صدها برابرِ آن دلشوره را در تمام لحظاتم احساس میکنم.
هربار که صفحهی اخبار را باز میکنم و با کوهی از اندوه، عناوین را میخوانم؛ میفهمم که استادم از چه عذابی سخن میگفت.
حالا که شمار جانباختگان و مجروحین جنگ را میبینم؛ چندین مرتبه عدد را میخوانم و امید دارم که شاید یک رقم از یکانش را به اشتباه و بیشتر خوانده باشم؛ با این نشانههاست که میفهمم چرا استادم هنگام حرف زدن از جنگ، بهخصوص آنجایی که از جانِ آدمها حرفی به میان میآمد، برای ثانیههایی، سکوت میکرد.
آری…
جنگ شد…
و حالا با پرکشیدنِ دانش آموزان مدرسهی شجرهی طیبهی میناب، دیگر لازم نیست به دنبال سوژه برای داستان مستندنگاری که قصد دارم برای جشنواره جلال بفرستم بگردم.
جنگ شد…
و دیگر اتفاق ”سینما رکسِ آبادان” از دید من یک تراژدی نیست بلکه یک فاجعهی خیلی خیلی خیلی خیلی تلخ است.
جنگ شد…
و حالا مادربزرگ و پدربزرگها منتظر تعطیلات رسمی و زیادِ تقویم نمیمانند تا فرزندانشان با نوههایشان به شهرستان بروند و دلتنگی طولانیشان با دیدنشان برطرف شود بلکه هفتههاست که در کنارشان هستند.
جنگ شد…
و تا پایانش یا شاید هرگز، هیچکداممان در ترافیک محل کار تا منزل نمیمانیم بلکه حسرتش را میخوریم.
جنگ شد…
و حالا دیگر از نگاه بعضیها، حقوقِ اندکِ نیروهای شریفِ آتشنشان و هلال احمر، حلال است چون جانشان را در یک جیب میگذارند و به میانِ آوار میروند.
جنگ شد…
و حالا قیمت اجاره و خرید ویلاهای لوکس و حتی خانههای کوچک و سنتی شمال، بسیار بالا رفت؛ چیزی که آرزوی مردم بومی بود.
جنگ شد…
و حالا دیگر باباها با صدای بازی، خنده و یا تلویزیون دیدنِ بچههای خانه به خواب نمیروند که ده بار به آنها تذکر بدهند و ذوقشان را کور کنند بلکه با صدای شلیک پدافند، جنگنده، بمب و موشک میخوابند و صدای اعتراضشان را دیگر مامان خانه نمیشوند تا بچههارا آرام کند بلکه قدرتی است فراتر از مِهری که در خانه بود.
جنگ شد…
و حالا دیگر کمتر کسی است که ادای آدمهای افسرده را بگیرد و هرشب آرزوی مرگ کند بلکه همان شخص، جانش را برداشته و راضی است تا برای حفظش هر کاری که میتواند بکند.
جنگ شد…
و دیگر پیرمرد فرتوتی که در کوچهی دبیرستان زندگی میکرد؛ هر روز سراغِ دانشآموزانی که هیچ گناهی به جز شادی کردن ندارند؛ نمیرود تا با اخمهایش همه فرار کنند بلکه باید به خرابهی مدرسهای متروکه بنگرد و در حسرت صدای آن بچههای بیگناه بمیرد!.
جنگ شد…
و حالا دوستم، پیامی که چندین هفته پیش آماده کرده بود و قرار بود بعد از دوماه قهرِ پیدرپی در شب تولد همسرش برایش بفرستد را هرگز نمیتواند ارسال کند چون شوهرش در شیفت فوق العادهی بانکی که با موشک ویران شد؛ کار میکرد تا بتواند خانمش را برای تعطیلات نوروز به سفر ببرد اما درست دو شب پیش از تولدش، رفت و هرگز آن پیام را نخواند.
آری…
جنگ شد و بسیاری از احوالات ما را ویران کرد و میشود از تکتک روزهایش به اندازهی عمری، درس گرفت؛ جنگ به من آموخت که توشهی راه، فقط عشقی است که ریشه در وجودم دارد؛ عشقِ پاکی که در سرتاسر کالبدم دمیده شده و تنها دلبستگی، وابستگی و دلیلِ من برای ادامهی این حیات خواهد بود.
دوستم درست میگفت که جنگ، مکمل زندگانیِ ما در این نقشه است؛ نقشهای با اتمسفری مردابگونه که زیستن را دشوار میکند اما سرشار است از نیلوفرهای شکفته شدهی زیبایی که هرگز، نشان نمیدهند که ریشه در چه گندابی دارند.
آیلین عبدی
بامداد بیست و ششم اسفند ماه یکهزار و چهارصد و چهار…
۱۴۰۴/۱۲/۲۶
هجدمین روز از جنگی که به جنگیدن در آن وادار شدیم!.




آخرین نظرات: